دوست دارم نمیرم. تا تو رو باز ببینم.
بو می کنم این لجن و تا حس کنم رد قدم ها تو.
کنار میام با این دیوار تا شاید بشه از کنارش تو رو ببینم.
این قدر نزدیک دیوار شدی که دیدنت سخته.
این قدر نزدیک دیوار شدی که میترسم دیوار و خراب کنم.
من دیوار و دوست ندارم. من مثه تو واسه قفس ساخته نشدم.
نگاه کن.
ببین من و.
بازم به اون کوچه که همیشه سر میزنم سر می زنی؟
بازم به اون کوچه که همیشه سر می زدیم سر می زنی؟
چی دارم میگم؟ با کی دارم حرف می زنم؟
اون دیگه این حرفا رو نمی فهمه. یعنی نمی تونه بفهمه.
حقم داره سالهاست اون طرف دیوار و نتونسته ببینه.
لعنت به این دیوار.......
روزها و سالهایی گذشت
تلخی کم نبود ! خدا رو شکر
غصه کم نبود ! خدا رو شکر
شب کم نبود ! خدا رو شکر
گریه کم نبود ! خدا رو شکر
شکستن کم نبود ! خدا رو شکر
دوری از تو کم نبود !
شاید باورت نشه ولی بودن لحظه هایی که به تو فکر نمی کردم بودند لحظه هایی که صورتت و تو ذهنم نمی ساختم
لحظه هایی نه در خواب
لحظه هایی نه در شادی
لحظه هایی نه در مرگ
همان لحظه هایی که تو رو می دیدم.
هیچ فکر نمی کردم
آخر خیلی شبیه دوست ها بود.
هر دوشون.

من زندگی و به این امید شروع می کنم که شب تمومش کنم ولی تو به این امید شب تمومش می کنی که فردا رو شروع کنی. من هر کار می کردم به خاطر تو بود ولی تو هر کار نمی کردی به خاطر اون بود. به هر حال زمین گرده ما راهمون عکس هم.
من خیلی ساده بودم.
احساس مي کنم ثانيه ها خسته شده اند، ولي همچون اسيري در بند در حال شلاق خوردن از
ارباب خود زمانند و در حال حرکت در عين بي رمقي. به اميد راحتي بعد از 12 عذاب حرکت
از 6 به بعد را تحمل مي کنند. حال ما تنها قربانيان اين زورگويي زمانيم براي ساخت
قلعه ي خود به واسطه ي اين ثانيه ها. و چه کاخي خواهد شد. چه ناجوان مردانه مي کوبد
بر پيکر بي رمق و نحيف ثانيه. و او را به حرکت سنگ هاي سنگين مرگ آدمي وا مي دارد.
ثانيه مجبور است سنگ بچيند بر سنگ تا بسازد سازه ي مرگ آدمي را. حال تو فقط نظاره گر
اين ستمي و ناتوان از قدرت زمان. ناتوان از گرفتن اين حق مسلم، اين زندگي. چه مرگبار
است لبخند زمان هنگام چيدن آخرين سنگ هاي پيکر مرگ تو. و تو باز هم ناتوان از هر
تواني. و از آن هولناک تر قدرت تامي است که خدا در وجود زمان گذارده. چنان کوهستاني
از سنگ به او داده که هر چه بکند هيچ کم نمي آيد. يک همکاري کامل بين حاکم و حکمران
براي گرفتن جان من. حال علت خلق موجودي مثل من تنها مي تواند بازي شکارچي با صيد
خود. بيافريند تا بتواند با لذت بکشد. همچون شيري که نه بواسطه ي گرسنگي بلکه بخاطر
غريزه اش مي کشد. و باز تو هيچ وسيله اي براي دفاع از خود نداري. ناجوان مردانه تر
از اين ممکن است؟
پس لعنت به اين زندگي.
روزهای ناز زیر سایه درخت کجا و این روزها دائما زیر آفتاب اما زیر یه سایبون سیاه کجا؟
روزها که جمع مون جمع بود و حالا که صورت و روی جمع تر از همیشه.
روزهایی که حرف از خوبی ها و خنده بود و حالا که به اکراه و دور از چشم نامحرمان گوشه لبخندی به روی.
روزهایی که به فکر کمک و همیاری هم بودیم کجا و این روزها بیشتر پی حلال و حروم بودن گوشت شتر پیغمبریم کجا؟
روزهایی رو به خاطر می آرم که دیوار یخی داشت نازک ونازک تر می شد و حالا با اینکه نازک شده اما شده از جنس سنگ سیاه.
اون روزا درسته دستمون تو دست هم بود ولی دلامون پیش خدا بود اما حالا نه دل تو دلش و نه دست سوی خدا.
روزهایی رو یادم می آد که گوشم پر از صدای شادی و شور بود و اما حالا گاهی فقط صدای ساییده شدن و یه "س" کمرنگ همراش.
و بالاخره اون روزها با خودم می گفتم خره داری چه کار می کنی و حالا می گم خره چرا کاری نکردی.
واسه همین خوردم .
امروز از خوابگاه انصراف دادم. واسه همیشه. دارم درس می خونم مثه زمان کنکور خیلی باحاله.